سلام سنجاقکه تنهایی های من . باز هم کلی طول کشید تا اومدم اینجا. خوب که وبلاگم پاک نشده.
سنجاقکه طلاییه من ، من دیگه تنها نیستم . اولین سالگرد ازدواجم هم گذشت و من وارد دومین سال زندگی رویاییم شدم .
باور نمی کنم این همه خوشبختم . بعضی وقت ها می ترسم چون نمی دونم از خدای خوبم چطور تشکر کنم بابته این همه خوشبختی . و شششششک ندارم که هر چه الان دارم فقط خدا بهم داده . زندگیه من بیشتر شبیه معجزست تا روال طبیعیه روزگار.
خدای من شکرت بابت داشتن همسری بس انسان
بابت این که یک سال است دیگر بالشتم از ظلم و نامردی های روزگار خیس نمی شود و گوله گوله دستمال های پر اشک که صبح ها خشک شده بودند دیگر نیستند.
بابت آرامشی که در زندگی دارم.
بابت دلهره نداشتن . بابت آرام زندگی کردن و آرام بودن همه چیز.
تنها یک چیزه دیگر از خدایم می خواهم:
هر آنکه عاشقه خوشبختی و آرامش است ، به او عطا کن که تو قادری و عاشقه ما.

+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/06/17ساعت
8:50 PM  توسط پری ناز
|
خدای من چقدر گذشته از آخرین باری که اینجا نوشتم
الان که فکرشو می کنم می بینم تا اون موقع چقدر چیزا عوض شده
حالا دیگه حسین رو دارم، پسر خوب و کامل ، کسی که می تونه آرزوی هر کسی باشه
ولی نمی دونم چرا اونطور که شاید و باید دوستش ندارم، بعضی وقتا میگم دارم ناشکری می کنم مگه دیگه چی میخوام!!!
یه لحظه چشمام رو می بندم و تصور می کنم که نیستش!! چشمامو باز می کنم و آرزو می کنم که دیگه هیچ وقت چشمام روی هم نیاد، پس دوسش دارم
پس یعنی دارم لووس میشم...
خیلی ننری پری
+ نوشته شده در شنبه
1389/03/01ساعت
1:54 PM  توسط پری ناز
|
چه خوب است نداشتن فرصت براي فكر كردن به تمام شده ها
مضراب عشقت بر دلم شور همايون مي زند بايد چو من شيدا شوي تا گويمت چون مي زند
+ نوشته شده در شنبه
1388/08/23ساعت
6:30 PM  توسط پری ناز
|
وقتي فردا نمايان است از پنجره هاي آرزو
چرا ببندم آن ها را
وقتي آرزو در دستانم جاريست
چرا مشت كنم آن ها را
وقتي طنين خنده هايت در گلبرگ خاطراتم موج مي زند
چرا نشنوم آن ها را
وقتي فردا در دستانم خنده مي كند. خنده مي كنم به او
تا هميشه با هم بخنديم
تا مبادا حسرت چرا ها باقي بماند در طاقچه غبار آلود گذشته ها
پري ناز تو شايسته بهترين هايي
باور كن و به باورت انديشه كن
+ نوشته شده در شنبه
1388/08/23ساعت
6:26 PM  توسط پری ناز
|
باران. بوي برگ هاي افتاده .طنين سرد پاييزي .ديوار هاي خيس .كوچه هاي كاهگلي. سكوت خانقاه .دود هيزم هاي باران خورده. نارنج هاي درخشان.
چه بي قرارم مي كنند. كاش تنها نبودم.
كاش تو هم بودي و كاش با هم بي قرار مي شديم
كاش تكرار مي شد با تو بودن ها و بي قراري ها
+ نوشته شده در شنبه
1388/08/23ساعت
6:20 PM  توسط پری ناز
|
خودمونیم بیکاری و الافیو هر روز تا 10 خوابیدن هم عالمی داشتاااااا، باید قدرشو بیشتر می دونستم ولی خدا رو شکر از موقعیت جدیدم خیلی راضیم،یه جورایی هیچ وقت فکرشو هم نمی کردم که یه روزی بتونم بشینم روی صندلیی که این روزها می شینم، خدا رو شکر.
این روزهاکه تنهاهستم و مامان و بابا بازم رفتن گردش دور دنیاشون،فرصت خوبیه واسه فکر کردن، واسه به آرامش رسیدن،واسه تصمیم گرفتن، واسه همه چی...
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/21ساعت
12:41 PM  توسط پری ناز
|
پنداری دل پاییز همچون چهار گوشه دیوار دل من محصور در حصار سکوت است،نه می بارد، و نه می خندد...
تنها آجرها هستند که قامتی افراشته بر این بن بست می دهند.
آه پنجره ها کجاست..................
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/07/14ساعت
11:51 PM  توسط پری ناز
|
علف هرز چیست؟
گیاهی با فواید مفید شناخته نشده
+ نوشته شده در شنبه
1388/06/14ساعت
0:3 AM  توسط پری ناز
|
خدایا مرا مشتاق به آرزویی کن که تو برایم می خواهی.....
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/06/12ساعت
0:53 AM  توسط پری ناز
|
بهترین لحظه های زندگی:
عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
برای مسافرت بری یه جای خوشگل
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش
بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش
بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حولت
گرمه
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا نمی بینیش و دلت می
خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی جیب شلوار پارسالت پول پیدا
کنی
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعت
ها طول بکشه
بی دلیل بخندی
به طور تصادفی بشنوی که کسی داره
ازت تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت
دیگه هم می تونی بخوابی
آهنگی رو گوش بدی که شخص خاصی رو
به یادت میاره
عضو یه تیم باشی
از بالای تپه غروب خورشید رو نگاه
کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی اونو می بینی دلت هرری بریزه
عصر کنار ساحل قدم بزنی
با عکسای چند سال پیش فرقی نکرده
باشی
جواب آزمایش هات همونی باشه که می
خوای
و
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت
داره
و
شب که می خوابی خیالت از خودت راحت
باشه و نگران فردا نباشی
شکر خدا برای تمام
لحظات خوب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/06/12ساعت
0:48 AM  توسط پری ناز
|
راهب
و ملا که مراحلی از سیر و سلوک دیر را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می
کردند، در راه خود دختری را دیدند که بر سر رودخانه ای ایستاده بود و تردید داشت
که از آن بگذرد، وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد، راهب بی درنگ
دختر را برداشت و از رودخانه گذراند، آن دو به راه خود ادامه داند و پس از طی راهی
طولانی به مقصد رسیدند، در همین حین ملا که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود
گفت : دوست عزیزما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم تماس با جنس لطیف بر خلاف قواعد
مکتب ماست در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.
راهب با
خونسردی و با حالت بی تفاوتی جواب داد: من دخترک را همان جا رها کردم، ولی تو هنوز
به او چسبیده ای و رهایش نمی کنی....
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/06/08ساعت
9:35 PM  توسط پری ناز
|
خدای من شکرت، شکر
بارون قشنگت که هنوز قطره قطره داره از لا به لای موهام می ریزه تو پیشونیم
حس عجیبی نسبت به
بارونت دارم ،پربرکت ترین نعمتت
حس می کنم الان سبک
ترم،آروم ترم،بارونت بر سرم ریخت و همه بدی ها رو برد، همه آلودگی ها رو برد
حس می کنم دوباره
دارم می شم پری ناز پاک و معصوم تو. چه خوب می گذری از نباید کرده ها
حس می کنم الان کلی
دوستم داری حس می کنم داری نگاهم می کنی
اوووووووووسسسسسسسسستا
کریم من ، شکرت.
+ نوشته شده در جمعه
1388/06/06ساعت
2:49 PM  توسط پری ناز
|
امروز روز آن است....
که فراموش کنی آن چه که بودی.
استواری گام هایت
صلابت عقاب ها را حقیر جلوه خواهد داد
برخیز
دوباره بیآغاز.....
+ نوشته شده در جمعه
1388/06/06ساعت
1:52 PM  توسط پری ناز
|
زندگی حکمت اوست
زندگی دفتری از حادثه هاست
چند برگی را تو ورق خواهی زد
مابقی را قسمت
+ نوشته شده در شنبه
1388/05/31ساعت
9:48 PM  توسط پری ناز
|
je ne m'arreterai jamais de t'aimer
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/05/27ساعت
0:2 AM  توسط پری ناز
|
بعضی وقتا آدم برندست و بعضی وقتا بازنده. همینه کل ماجرا.....
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/26ساعت
0:19 AM  توسط پری ناز
|
به من گفت:
چون گل رزی،کمی تیغ داری اما زیبایی های بسیاری
داری.(!!!)
مردم دوست دارند دور و برت
باشند،خونگرمی . دوستان صمیمی بسیاری داری
(اصلا)
سخت کوشی و به اهدافت پایبند( م م
م م )
دوست داری خودت باشی، این مسئله به
تو اعتماد به نفس می ده ( آره)
مشکل ترین مسئله در زندگیت یکنواخت
بودن مسائله که تو رو آزار می ده و باعث
کسل شدن روحیت می شه ( مطمئن نیستم)
پیشنهاد کرد مسائل جدید را کشف و
تجربه کنم تا ببینم چه نتایج زیبایی بدست می یارم
و آخر گفت فراموش نکنم که در هر
چیز به دنبال زیبایی ها بگردم بخصوص در خودم
+ نوشته شده در شنبه
1388/05/17ساعت
10:0 PM  توسط پری ناز
|
Je n’ai aucun de parler
Je n’ai aucun à rêver
Je n’ai aucun pour construire le futur
Je me sens seule mais je l’aime bien, il est mon
copain qui ne me laisse jamais seul, qui informer tout ma vie
Je ne sais rien de futur, peut-être je pourrais
trouver ça vie que je veux, mais maintenant, c’est mon problème d’essential, je
ne sais pas que dois-je faire
chaque moment, que je se mets à râler, je souviens mon
Dieu qui m’aime beaucoup. je suis certes de futur
Dieu merci
+ نوشته شده در جمعه
1388/05/16ساعت
7:50 PM  توسط پری ناز
|
فصل انجیر های رسیده، بلال های درخشان ، دوره گرد های کلاه حصیری ، بی تابی های ظهرانه و سکوت شبانه همه به نیمه رسیده است و من کجای این فصلم...
دلشوره دارم ، نمی ترسم اما دلهره دارم ... چرا ثانیه ها پا به فرار گذاشته اند!!
زمان آنچه که تو نگفتی و من کلمه کلمه آن را شنیدم نزدیک است. دلهره دارم نکند زیر ناگفته هایت بزنی ...
نگرانم فراموش کنی که من همه چیز را به یاد دارم.......
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/12ساعت
2:29 PM  توسط پری ناز
|
اینها یعنی چی؟!
هرچی این معادله هارو پس و پیش می کنم بازم مجهولن و ترتیب سرشون نمی شه
خسته شدم از نفهمیدن
کمک.....
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/05/12ساعت
0:32 AM  توسط پری ناز
|
بوی مریم ها جای اکسیژن اتاقم رو گرفتن، از متین خریدم، دوست 50 ثانیه ایم یه ماهه که هرروز ظهر که از سر کار بر می گردم سر چهارراه می بینمش، اولین باری که دیدمش، سی دی می فروخت، یه پسر بچه پلاچ ننر. جون همه جد و آبادمو تو 30 ثانیه قسم خورد، دیگه هرسمو درآورده بود، تکون هم نمی خورد، وقتی خواستم حرکت کنم سرش داد زدمو گفتم حداقل گل بیار و بفروش. همین طور که دور می شدم فریاد زد: می خری! دستمو از پنجره ماشین بیرون کردمو تکون دادم ،این شد جریان این یک ماه من که تا حالا 14 تا گل خریدم. همگی مریم،هنوز6 -7 تاش سرپاس، محشره ولی نمی تونم همش رو توی اتاق خودم نگه دارم.....
چند لحظه......
برگشتم... همین طور که مست بوی مریم ها بودم یه فکری زد به سرم..
همه خوابیدن.. یکی از لباسامو که بین همه معروف شدن به لباس قایمی رو می پوشم موهامو مرتب می کنم، صورتمو حسابی می شویمو بعد وضو می گیرم. بر می گردمو از همون پودری که بوش محشره و مامان از مکه برام آورده به گردنم می زنم... م م م م یادم رفت... میرم کبریت میارمو 2تا از اون شمع خوشگلا که تا حالا دلم نیومده بود روشن کنم رو روشن می کنم(اصولا من خیلی آدم همه چیز نگه داریم)
چراغ کم نور بالای سر تختمو جانشین لامپ 200 می کنم(اصلا از اصلاح الگوی مصرف و این لامپ جدیدا خوشم نمی یاد)
م م م م م م عالیه آخرین کاری که می کنم، روشن کردن یه دونه عود کوچولو، چه ترکیب بوی جالبی شد
حالا موقشه چشمامو می بندم .... .... .... باز می کنم که می گوید:
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره گشا آورد
کاش صبح نمی شد این شب
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/05/06ساعت
11:56 PM  توسط پری ناز
|
زانو نمی زنم حتی اگه آسمون کوتاهتر از قد من باشه....
+ نوشته شده در جمعه
1388/05/02ساعت
6:28 PM  توسط پری ناز
|
دلم دلشوره دارد بس فراوان......
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/04/30ساعت
1:48 PM  توسط پری ناز
|
خدای
من حکمت حیاط خانه ای با دو بنز و آن زن دست خالی که پول زدن پنبه های تشک پوسیده
اش را ندارد در چیست!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/04/28ساعت
10:38 PM  توسط پری ناز
|
قطره های سکوت را می بینی همانهایی که مدتهاست از جویبار چشمانم جاریست. همان قطره هایی که به امید رسیدن به دریای تو جاریند. و تو کجایی... چند فرسنگ تا تو راه است... کدامین مسیر ختم به توست ...
بر آسمان چشمانم صبر نازل شده است تا ببارد و ببارد تا تو در دریای چشمان من متولد شوی.
هر موجی از دریای نگاهم ساحل تنهایی ام را بی خانمان می کند، چرا که تو در راهی...
باید جنبید فرصتی نیست باید ساحل را آذین ببندم امشب تا صبح سرتاسر ساحل را سرمه می بندم تو می آیی و می مانی ... و می دانم که می دانی که در اعماق این دریا فقط نام تو می ماند، منم خسته، صدف بسته، تو تا آیی صدف هم باز خواهد شد،ببین در قلب این بسته منه خسته نشسته پای یک فریاد آهسته که می گوید به رسم عاشق خسته... منم عاشق منم شیدا منم جاری به جام باد
بیا، نگذار این دریا بخشکد در فراق تو بیا تا با تو من ما شم بیا دنیای من باش و منم دریای تو باشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/04/11ساعت
11:55 PM  توسط پری ناز
|
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم!!!!!!
خانه اش ویران باد........
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/03/31ساعت
1:52 PM  توسط پری ناز
|