تبليغاتX
سنجاق طلایی


سنجاق طلایی

خودمونیم بیکاری و الافیو هر روز تا 10 خوابیدن هم عالمی داشتاااااا، باید قدرشو بیشتر می دونستم ولی خدا رو شکر از موقعیت جدیدم خیلی راضیم،یه جورایی هیچ وقت فکرشو هم نمی کردم که یه روزی بتونم بشینم روی صندلیی که این روزها می شینم، خدا رو شکر.

این روزهاکه تنهاهستم و مامان و بابا بازم رفتن گردش دور دنیاشون،فرصت خوبیه واسه فکر کردن، واسه به آرامش رسیدن،واسه تصمیم گرفتن، واسه همه چی...


نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 12:41 PM توسط پری ناز| |

پنداری دل پاییز همچون چهار گوشه دیوار دل من محصور در حصار سکوت است،نه می بارد، و نه می خندد...

تنها آجرها هستند که قامتی افراشته بر این بن بست می دهند.

آه پنجره ها کجاست..................

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 11:51 PM توسط پری ناز| |

دست هایم خسته است.

نای بودن،ماندن...ندارد.

چه بنویسد با آن...؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 10:26 PM توسط پری ناز| |

علف هرز چیست؟

گیاهی با فواید مفید شناخته نشده

نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 0:3 AM توسط پری ناز| |

خدایا مرا مشتاق به آرزویی کن که تو برایم می خواهی.....

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 0:53 AM توسط پری ناز| |

بهترین لحظه های زندگی:

عاشق شدن

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

برای مسافرت بری یه جای خوشگل

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حولت گرمه

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا نمی بینیش و دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی جیب شلوار پارسالت پول پیدا کنی

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعت ها طول بکشه

بی دلیل بخندی

به طور تصادفی بشنوی که کسی داره ازت تعریف می کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی

آهنگی رو گوش بدی که شخص خاصی رو به یادت میاره

عضو یه تیم باشی

از بالای تپه غروب خورشید رو نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی اونو می بینی دلت هرری بریزه

عصر کنار ساحل قدم بزنی

با عکسای چند سال پیش فرقی نکرده باشی

جواب آزمایش هات همونی باشه که می خوای

و

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

و

شب که می خوابی خیالت از خودت راحت باشه و نگران فردا نباشی

 

                            شکر خدا برای تمام لحظات خوب

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 0:48 AM توسط پری ناز| |

 

 راهب و ملا که مراحلی از سیر و سلوک دیر را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، در راه خود دختری را دیدند که بر سر رودخانه ای ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد، وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند  دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد، راهب بی درنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند، آن دو به راه خود ادامه داند و پس از طی راهی طولانی به مقصد رسیدند، در همین حین ملا که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت : دوست عزیزما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم تماس با جنس لطیف بر خلاف قواعد مکتب ماست در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.

 راهب با خونسردی و با حالت بی تفاوتی جواب داد: من دخترک را همان جا رها کردم، ولی تو هنوز به او چسبیده ای و رهایش نمی کنی....

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 9:35 PM توسط پری ناز| |

خدای من شکرت، شکر بارون قشنگت که هنوز قطره قطره داره از لا به لای موهام می ریزه تو پیشونیم

حس عجیبی نسبت به بارونت دارم ،پربرکت ترین نعمتت

حس می کنم الان سبک ترم،آروم ترم،بارونت بر سرم ریخت و همه بدی ها رو برد، همه آلودگی ها رو برد

حس می کنم دوباره دارم می شم پری ناز پاک و معصوم تو. چه خوب می گذری از نباید کرده ها

حس می کنم الان کلی دوستم داری حس می کنم داری نگاهم می کنی

اوووووووووسسسسسسسسستا کریم من ، شکرت.

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت 2:49 PM توسط پری ناز| |

امروز روز آن است....

که فراموش کنی آن چه که بودی.

استواری گام هایت

صلابت عقاب ها را حقیر جلوه خواهد داد

برخیز

دوباره بیآغاز.....

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت 1:52 PM توسط پری ناز| |

زندگی حکمت اوست

                    زندگی دفتری از حادثه هاست

                                               چند برگی را تو ورق خواهی زد

                                 مابقی را قسمت

نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 9:48 PM توسط پری ناز| |

je ne m'arreterai jamais de t'aimer
نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27ساعت 0:2 AM توسط پری ناز| |

بعضی وقتا آدم برندست و بعضی وقتا بازنده. همینه کل ماجرا.....

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 0:19 AM توسط پری ناز| |

به من گفت:

چون گل رزی،کمی تیغ داری اما زیبایی های بسیاری داری.(!!!)

مردم دوست دارند دور و برت باشند،خونگرمی . دوستان صمیمی بسیاری داری (اصلا)

سخت کوشی و به اهدافت پایبند( م م م م )

دوست داری خودت باشی، این مسئله به تو اعتماد به نفس می ده ( آره)

مشکل ترین مسئله در زندگیت یکنواخت بودن مسائله که تو رو آزار می ده و باعث کسل شدن روحیت می شه ( مطمئن نیستم)

پیشنهاد کرد مسائل جدید را کشف و تجربه کنم تا ببینم چه نتایج زیبایی بدست می یارم

و آخر گفت فراموش نکنم که در هر چیز به دنبال زیبایی ها بگردم بخصوص در خودم

نوشته شده در شنبه 1388/05/17ساعت 10:0 PM توسط پری ناز| |

Je n’ai aucun de parler

Je n’ai aucun à rêver

Je n’ai aucun pour construire le futur

Je me sens seule mais je l’aime bien, il est mon copain qui ne me laisse jamais seul, qui informer tout ma vie

Je ne sais rien de futur, peut-être je pourrais trouver ça vie que je veux, mais maintenant, c’est mon problème d’essential, je ne sais pas que dois-je faire

chaque moment, que je se mets à râler, je souviens mon Dieu qui m’aime beaucoup. je suis certes de futur

Dieu merci

نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 7:50 PM توسط پری ناز| |

فصل انجیر های رسیده، بلال های درخشان ، دوره گرد های کلاه حصیری ، بی تابی های ظهرانه و سکوت شبانه همه به نیمه رسیده است و من کجای این فصلم...

دلشوره دارم ، نمی ترسم اما دلهره دارم ... چرا ثانیه ها پا به فرار گذاشته اند!!

زمان آنچه که تو نگفتی و من کلمه کلمه آن را شنیدم نزدیک است. دلهره دارم نکند زیر ناگفته هایت بزنی ...

نگرانم فراموش کنی که من همه چیز  را  به یاد دارم.......

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 2:29 PM توسط پری ناز| |

اینها یعنی چی؟!

 هرچی این معادله هارو پس و پیش می کنم بازم مجهولن و ترتیب سرشون نمی شه

خسته شدم از نفهمیدن

کمک.....

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 0:32 AM توسط پری ناز| |

بوی مریم ها جای اکسیژن اتاقم رو گرفتن، از متین خریدم، دوست 50 ثانیه ایم یه ماهه که هرروز ظهر که از سر کار بر می گردم  سر چهارراه می بینمش، اولین باری که دیدمش، سی دی می فروخت، یه پسر بچه پلاچ ننر. جون همه جد و آبادمو تو 30 ثانیه قسم خورد، دیگه هرسمو درآورده بود، تکون هم نمی خورد، وقتی خواستم حرکت کنم سرش داد زدمو گفتم حداقل گل بیار و بفروش. همین طور که دور می شدم فریاد زد: می خری! دستمو از پنجره ماشین بیرون کردمو تکون دادم ،این شد جریان این یک ماه من که تا حالا 14 تا گل خریدم. همگی مریم،هنوز6 -7 تاش سرپاس، محشره ولی نمی تونم همش رو توی اتاق  خودم نگه دارم.....

چند لحظه......

برگشتم... همین طور که مست بوی مریم ها بودم یه فکری زد به سرم..

همه خوابیدن.. یکی از لباسامو که بین همه معروف شدن به لباس قایمی رو می پوشم موهامو مرتب می کنم، صورتمو حسابی می شویمو بعد وضو می گیرم. بر می گردمو از همون پودری که بوش محشره و مامان از مکه برام آورده به گردنم می زنم... م م م م  یادم رفت...  میرم کبریت میارمو 2تا از اون شمع خوشگلا که تا حالا دلم نیومده بود روشن کنم رو روشن می کنم(اصولا من خیلی آدم همه چیز نگه داریم)

چراغ کم نور بالای سر تختمو جانشین لامپ 200 می کنم(اصلا از اصلاح الگوی مصرف و این لامپ جدیدا خوشم نمی یاد)

م م م م م م عالیه آخرین کاری که می کنم، روشن کردن یه دونه عود کوچولو،  چه ترکیب بوی جالبی شد

حالا موقشه چشمامو می بندم .... .... .... باز می کنم که می گوید:

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن                 که باد صبح نسیم گره گشا آورد

 کاش صبح نمی شد این شب

نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06ساعت 11:56 PM توسط پری ناز| |

به خودم می بالم و مغرور، و خوشحالم و دنیا دنیا سپاس گذار خدائیم که دوست داشتنش را بر من، لحظه لحظه آشکار می سازد

نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت 7:38 PM توسط پری ناز| |

زانو نمی زنم حتی اگه آسمون کوتاهتر از قد من باشه....

نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 6:28 PM توسط پری ناز| |

دلم دلشوره دارد بس فراوان......


نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 1:48 PM توسط پری ناز| |

                                                                                                                   خدای من حکمت حیاط خانه ای با دو بنز و آن زن دست خالی که پول زدن پنبه های تشک پوسیده اش را ندارد در چیست!!

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت 10:38 PM توسط پری ناز| |

قطره های سکوت را می بینی همانهایی که مدتهاست از جویبار چشمانم جاریست. همان قطره هایی که به امید رسیدن به دریای تو جاریند. و تو کجایی... چند فرسنگ تا تو راه است... کدامین مسیر ختم به توست ...

بر آسمان چشمانم صبر نازل شده است تا ببارد و ببارد تا تو در دریای چشمان من متولد شوی.

هر موجی از دریای نگاهم ساحل تنهایی ام را بی خانمان می کند، چرا که تو در راهی...

 باید جنبید فرصتی نیست باید ساحل را آذین ببندم امشب تا صبح سرتاسر ساحل را سرمه می بندم  تو می آیی و  می مانی ... و می دانم که می دانی که در اعماق این دریا فقط نام تو می ماند، منم خسته، صدف بسته، تو تا آیی صدف هم باز خواهد شد،ببین در قلب این بسته منه خسته نشسته پای یک فریاد آهسته که می گوید به رسم عاشق خسته... منم عاشق منم شیدا منم جاری به جام باد

بیا، نگذار این دریا بخشکد در فراق تو بیا تا با تو من ما شم بیا دنیای من باش و منم دریای تو باشم.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 11:55 PM توسط پری ناز| |

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم!!!!!!

                            خانه اش ویران باد........

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 1:52 PM توسط پری ناز| |

چیزی تا کفر نمانده، خدای من رهایم نکن...
نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت 1:32 PM توسط پری ناز| |

تولدت مبارک سنجاق طلایی .........

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 0:0 AM توسط پری ناز| |

شبی خواب دیدم در طول ساحل با پرورگارم قدم می زنم، سراسر آسمان صحنه هایی از زندگیم را نشان می داد، در تمام صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها وجود داشت یکی متعلق به من و دیگری به خداوند….

اما در یکی از صحنه ها تنها یک ردیف رد پا باقی مانده بود، تعجبم زمانی بیشتر شد که متوجه شدم آن صحنه ها متعلق به سخت ودشوار ترین مراحل زندگیم بوده است. مضطرب شدم و از پروردگارم پرسیدم " پروردگارا، تو به من گفتی که در تمام مسیر با من هم قدم خواهی شد اما چرا در سخت ترین مرحله زندگیم تنها یک رد پا وجود دارد، چرا وقتی به تو احتیاج دارم تو مرا تنها گذاشته ای!!"

پروردگارم پاسخ داد: عزیزم من هیچ گاه تو را رها نمی کنم، رد پاهایی را که  در دوران رنج و سختی ات می بینی متعلق به من است که تو را در آغوش خود گرفته ام.

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 10:14 PM توسط پری ناز| |

یه روزی                   یه جوری                  یه کسی

             یه جایی                    یه چیزی

...................................................

نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 11:2 PM توسط پری ناز| |

Il y a vers une semain que je pense à Shahram

Avant le temp que je tombais amouroux de Nima,je l’ai vu dans un cours de examen de l’anglais

Il a pu etre un bon homme pour ma futur, mais c’est un faut

Maintenant, je sais que c’été un faut trés large

Avant deux heure,j’ai dit a moi-meme que je n’aime plus Dieu .parce que je suis trés fatiguée de repeter cette dialoge ‘sois patient, sois attendre, Dieu t’aide. Honte de moi,je suis trés desolée, excuse-moi mon gentil dieu. Je ne t’oblie jamais

Je te passion et je suis sur,tu me donneras,quelque chose que je voudrais

Tu es le meilluers qui je connais dans tout ma vie

Dieu merci beacoup

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 9:50 PM توسط پری ناز| |

این هفته به این نتیجه رسیدم که خوب بودن خیلی خوب نیست، یک رنگ بودن خوب نیست

این روزا با همون چوبی که همه رو می زنن تو رو هم می زنن

خوب بودن مال دیروز بود که گذشت

باید همرنگ جماعت بشی

....... ولی من نمی تونم. شناگر خوبی هستم. آب و دریا هم فراااوان...... ولی من نمی تونم

متاسفانه معنای جمله نون رو نیت خوردن هم مال دیروز بود و امروز فقط شده یه جمله ی قشنگ

خیلییییییی نمی دونم باید چکار کنم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/17ساعت 2:9 PM توسط پری ناز| |

تو راز و من نیازم

                     عجب راز و نیازی

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 0:4 AM توسط پری ناز| |


Design By : Night Skin